menusearch
darolsaqalain.ir

حجیت سیاق در علم اصول

یکشنبه ششم تیر ۰۰
(0)
(0)
حجیت سیاق در علم اصول

به همت مسئولین مؤسسه دارالثقلین امام عصر(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه) روز پنجشنبه 20 خرداد 1400 نشست علمی با موضوع «حجیت سیاق در علم اصول» برگزار شد. در این نشست که به صورت مجازی و از طریق اسکای روم برگزار شد بیش از 120 نفر شرکت داشتند. ارائه دهنده این نشست آیت‌الله سید صادق محمدی و دبیر علمی حجت‌الاسلام اکرمی شیرازی بودند.


بسم الله الرحمن الرحیم


بحثی که می‌خواهم ارائه کنم درباره حجیت سیاق است. عناوینی وجود دارد که در اصول و فقه کاربرد زیادی دارد اما در علم اصول اصلا بحث نشده یا بحث مستقلی از آن ارائه نشده است؛ مثل حجیت مذاق شریعیت، مسئله ملاک، اصالة عدم الزیادة و تعارض اصالة الزیادة با اصالة عدم النقیصه. این‌ها مباحثی است که کمتر از آن‌ها بحث شده یا اصلا بحث کافی از آن نشده و نیازمند بحث مستقلی است. یکی از این مسائل، حجیت سیاق است.
گرچه از نظر فنی ابتدا باید عنوان را تعریف لغوی و اصطلاحی کنیم اما چون می‌خواهم این نکته را ابتداءً خیلی روشن بیان کنم که این بحث مسئله‌محور و خیلی مهم است، یکی دو مقدمه عرض می‌کنم و بعد هم به تعریف سیاق و دلیل حجیت سیاق می‌پردازیم.
مقدمه اول
از سیاق در تفسیر قرآن کریم فراوان استفاده می‌شود. کتاب المیزان مرحوم علامه طباطبایی (رحمه‌الله) بسیار بسیار از سیاق استفاده کرده است. اگر بخواهیم تفسیرشان را درباره سیاق تقسیم‌بندی کنیم، چند گونه است: سیاق کلمات، سیاق جملات، سیاق آیات و سیاق سوره‌ها. در این تفسیر ارزشمند، بعضی از عباراتی که این مفسر بسیار باعظمت در کتاب شریف المیزان آورده است عرض می‌کنم: مثلا در بعضی موارد بیان می‌کند «هذا هو المناسب لسیاق قولِه تعالی»[1] یا تعبیر دارد که «هذا السیاق یُشعِر»[2] یا تعبیرش این است که «سیاق الآیة یُساعِدُه».[3] این‌ها با یکدیگر متفاوت است؛ برخی به‌عنوان دلیل و برخی به‌عنوان مؤید از سیاق استفاده شده است؛ مثلا می‌گوید: «جریانُ السیاق علی ما کان علیه»[4] یا می‌فرماید: «قد عرفتَ ما یُؤیّدُه السیاق»[5] گاهی «یَدلُّ» و گاهی «یُؤیّدُه» دارد؛ یا مثلا دارد که «هو بعید من السیاق»[6] در جای دیگر می‌فرماید «المستفاد من السیاق»،[7] یا تعبیرشان این است «لازمُ هذا السیاق أن یکون المراد»[8] و تعابیر دیگر. تفسیر المیزان که معروف به تفسیر قرآن به قرآن است، با این بیان می‌شود گفت که تفسیر سیاقی است؛ یعنی واقعا این مفسر عظیم‌القدر در جای‌جای این کتاب شریف از سیاق استفاده کرده است.
آیه «نَفْر»[9] برای حجیت خبر واحد استفاده می‌شود، اشکال شده که این آیه مربوط به تفقه نیست بلکه مربوط به جهاد است؛ زیرا این آیه در لابلای آیات جهاد است؛ بنابراین از سیاق آیات استفاده می‌شود که این آیه مربوط به جهاد است ربطی به خبر واحد ندارد.
محقق بروجردی (رحمه‌الله) می‌فرمایند «فأنّ مخالفة السیاق فی الایات القرآنیة اکثر مِن حدِّ الاحصاء» مخالفت با سیاق در قرآن کریم از حد شمارش گذشته است «و حیث إنهم أرادوا ربطَها بباب الجهاد فسّروها بما هی ظاهرةٌ فی خلافه، فالواجب الاشارة الی ما هی ظاهرة فیه».[10] ایشان می‌خواهند بفرمایند که این آیه نفر که در سیاق جهاد آمده است.
این مشکل‌ساز نیست، چون اساساً در قرآن کریم مخالفت با سیاق فراوان است؛ بنابراین ما باید به ظاهر این آیه توجه کنیم؛ «فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِينْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيهِمْ لَعَلَّهُمْ يحْذَرُونَ ...» به ظاهر آیه که نگاه کنیم وجوب نفْر برای تفقه است نه جهاد؛ بنابراین مشکلی برای استدلال به این آیه برای خبر واحد نیست. کلام این شخصیت بسیار محقق و مدقق قابل توجه است، ما باید ببینیم که کلام ایشان را چگونه باید پاسخ داد.
دو احتمال در کلام ایشان است:
احتمال اول: دلیلی نداریم که آیات قرآن به همان شکلی که نازل شده است به‌طور مرتب در این قرآن کریم قرار داده شده است. ما دلیل داریم که قرآن تحریف نشده است، «إنا نحن نزلنا الذکر و إنا له لحافظون»[11] لذا چون ممکن است ترتیب آیات همان‌جوری که آیات نازل شده نباشد، مخالفت سیاق در آیات، زیاد است؛ زیرا سیاق زمانی اعتبار دارد که کلام مترابت باشد؛ این کلام با کلام دیگر به هم ربط داده شود و کلام واحد تشکیل شود که بتوان از سیاقش استفاده کرد.
احتمال دوم: روش قرآن، سیاقی نیست؛ یعنی قرآن اعتنای به سیاق ندارد بلکه قرآن کلامی است که مطالبش از هم جدا است. هر آیه مطلبی جدای از دیگر آیات بیان می‌کند.
پس از بررسی مشخص شد که احتمال دوم در کلام ایشان متعیّن است. عبارت این است «فمقتضی ظاهر الآیة وجوبُ النفر للتفقه لا للجهاد»،[12] مقتضای ظاهر آیه این است که نفر برای تفقه واجب است نه برای جهاد. این‌جا را توجه بفرمایید «و کونُها فی سیاق آیات الجهاد لا یضرّ» این‌که این آیه در سیاق آیات جهاد است، ضرر نمی‌زند «بعد استقرار طریقة القرآن علی عدم الاعتداد بالسیاق» بعد از این‌که ‌پذیرفتیم که طریقه و روش قرآن این است که به سیاق اعتنایی نمی‌کند
اگر این اشکال را نتوانیم پاسخ دهیم تفسیر المیزان دچار مشکل می‌شود، چون المیزان بسیار بسیار از سیاق استفاده کرده است. بحث ما درباره سیاق روایی است این بحث را فقط به‌عنوان ورود به بحث سیاق مطرح کردیم.


مقدمه دوم: کاربرد سیاق در اصول و فقه
نمونه‌هایی از کاربرد سیاق در اصول و فقه
مثال اول: دلالت امر بر وجوب 
فرض کنیم که چند «امر» کنار هم آمده است و متعلَق‌‌‌‌‌های متعدد هم داشته باشد؛ مثلا «إذا اردتَ أن تصلی فأذِّن و أقم و استعذ من الشیطان الرجیم» سه امر با متعلَق‌‌‌‌‌های مختلف آمده است؛ اینجا بحث سیاق خودش را نشان می‌دهد.
درباره دلالت امر بر وجوب، چهار مسلک وجود دارد: مرحوم آخوند می‌فرماید که دلالت وضعی است، مرحوم محقق خویی می‌فرماید دلالت عقلی است، مرحوم محقق عراقی می‌فرماید دلالت اطلاقی است و مرحوم حضرت امام می‌فرماید که دلالت عقلایی است.
سیاق، در مسلک مرحوم آقای آخوند، خودش را نشان می‌دهد ولی در مسلک‌‌‌‌‌های دیگر، نقش‌آفرینی ندارد؛ زیرا اگر ما دلالت امر را بر وجوب به دلالت وضعی بدانیم، این وجوب، مدلول خود امر می‌شود و وقتی که به دلالت وضعی مدلول خود امر شد، آن وقت مجبوریم سه امر را یا دال بر وجوب بدانیم یا استحباب. نمی‌تواند امر اول (فأذن) و امر سوم (فاستعذ) دال بر استحباب باشند ولی «اقم» دال بر وجوب باشد؛ یعنی وحدت سیاق اقتضا می‌کند که همه اوامر در کلام یا دلالت بر وجوب داشته باشند یا استحباب، اما بنا بر مسالک دیگر، این اقتضا را وجود ندارد. مثلا مرحوم حضرت امام دلالت امر بر وجوب را عقلایی است؛ یعنی اگر قرینه‌ای بر ترخیص نیاید، عقلا امر را بر وجوب حمل می‌کنند. وقتی که دلالت عقلایی باشد، وجوب، معنای مدلول امر نمی‌شود بلکه از شئونات دلالت عقلایی است. خود امر، دال بر طلب و بعث است اما وجوب در مدلول امر داخل نمی‌شود. دراین‌صورت، اگر ما به سبب قرینه دوتا از این امرها (اذان و استعاذه) را بر استحباب حمل کنیم و آن وسطی (اقم) را حمل بر وجوب کنیم؛ این مخالف با وحدت سیاق نیست.


مثال دوم: وحدت سیاق در حدیث رفع
«رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةٌ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ وَ مَا أُکْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ ...».[13] 
در کلمات اصولی‌ها از سیاق درباره این روایت استفاده شده است. در شمول این روایت بر شبهات حکمیه اشکال شده که بسیاری از فقرات این حدیث مربوط به موضوع خارجی است؛ مثلا اضطرار، نسبت به موضوع خارجی انسان مضطر می‌شود. با پذیرش این مسئله مجبوریم که به‌خاطر وحدت سیاق، «ما لایعلمون» را هم منحصر به موضوع خارجی بدانیم؛ یعنی هرگاه موضوع خارجی، مجهول باشد از فقره «ما لایعلمون» می‌توان برائت را استفاده کرد و برائت در شبهات حکمیه را نمی‌شود از این روایت استفاده کرد؛ زیرا به وحدت سیاق که توجه کنیم باید این فقرات نه‌گانه باهم وحدت داشته باشند. وقتی تعدادی از این‌ها دال بر موضوع خارجی است، «ما لایعلمون» هم باید به موضوع خارجی منحصر باشد.
مثال سوم
استدلال به آیه شریفه «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»[14] برای حجیت خبر واحد. مرحوم محقق عراقی، به برکت سیاق، اشکال می‌کند: «(و فيه) مضافا إلى ورود الآية في أصول العقائد التي لا يکتفي فيها بغير العلم لظهورها بمقتضى السياق في إرادة علماء أهل الکتاب و السؤال منهم‏».[15] این آیه قرآن درباره اصول عقاید است؛ بنابراین اگر اصول عقاید در آیه قرآن مطرح شود، باید به دنبال علم برویم و خبر واحد علم‌آور نیست؛ پس نمی‌شود به این آیه برای حجیت خبر واحد استفاده کرد.
مثال چهارم
استدلال به آیه «لَا يکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا»[16] برای برائت. محقق عراقی (رحمه‌الله) اشکال می‌کند که این آیه مربوط به برائت نیست: «يمکن المناقشة فيه بعدم تمامية إطلاق الآية مع وجود القدر المتيقن في مقام التخاطب (حيث) ان القدر المتيقن منه بقرينة السياق انما هو خصوص المال‏».[17] این آیه قرآن به مقتضای سیاق، مربوط به مال است و هیچ ارتباطی به برائت ندارد؛ چون برائت، مربوط به تکلیف است.
مثال پنجم
«سیاق هذا، آبٍ عن التخصیص» و «سیاق هذا، آبٍ عن التقیید». مثلا درباره حدیث «إِنَّ الْوُقُوفَ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ خَيْرٌ مِنَ الِاقْتِحَامِ فِي الْهَلَکَاتِ»[18] در بحث «احتیاط» در علم اصول گفته می‌شود که سیاق این آیه، تخصیص‌بردار نیست؛ یا آیه قرآن که می‌فرماید: «إِنَّ الظَّنَّ لَا يغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيئًا»[19] گفته می‌شود که سیاق این آیه تقییدبردار نیست. یا حدیثی که در بحث تعارض مطرح می‌شود: «کُلُّ حَدِيثٍ لَا يُوَافِقُ کِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ زُخْرُف‏».[20] 
مثال ششم
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ خَلِيلَهُ بِالْحَنِيفِيَّةِ وَ أَمَرَهُ بِأَخْذِ الشَّارِبِ وَ قَصِّ الْأَظْفَارِ وَ نَتْفِ الْإِبْطِ وَ حَلْقِ الْعَانَةِ وَ الْخِتَانِ»[21] محقق بحرانی (رحمه‌الله) برای این‌که ثابت کند ختان، مستحب است، به این روایت شریف تمسک می‌کند و می‌گوید که ما باید به سیاق این روایت توجه کنیم؛ اخذ شارب، قص الاظفار، نتف الابط و حلق العانه مستحب است؛ پس وحدت سیاق اقتضا می‌کند که ختان هم مستحب باشد.[22]
ممکن است در کلمات صاحب حدائق و برخی از فقها، کلمه «سیاق» نیامده باشد ولی مرادشان سیاق است؛ مثلا مرحوم بحرانی عبارتش این است «أن عد الختان في قرن هذه الأشياء المتفق على استحبابها قرينة ظاهرة في الاستحباب»[23] ختان در مقارنت با آن بقیه واقع شده است که آن بقیه، اتفاقی است که مستحب هستند. بنابراین اگر بخواهیم این‌گونه عبارات را هم اضافه کنیم، در اصول و فقه، بسیار بسیار از سیاق استفاده شده است.
موارد کاربرد سیاق
کاربرد سیاق فراوان است که من چند نمونه‌اش را عرض می‌کنم:
۱ـ از سیاق مراد استعمالی کشف می‌شود؛
۲ـ مراد جدی کشف می‌شود؛
۳ـ تعیین مصداق می‌شود؛
۴ـ تخصیص می‌فهمیم؛
۵ ـ تقیید می‌فهمیم؛
۶ ـ اطلاق می‌فهمیم؛
۷ـ و ....
تعریف سیاق
یکی از نکات مبهم سیاق، تعریف است. من تعریف دقیقی ندیدم.
تعریف لغوی
«ساق، یسوق، سوقاً، سیاقاً، سیاقة، مساقة». سیاق از نظر لغت به معنای راندن و حرکت دادن است.
به «مهر المرأة»، سیاق گویند؛ زیرا عرب‌ها مهریه و جهیزیه را با شتران به خانه عروس می‌بردند.
«سیاق الکلام» که استعمالش زیاد است، یعنی روش، اسلوب، شکل و سبک.
ما یک «قائد» و یک «سائق» داریم. قائد، جلوی کاروان می‌رود که کاروان را راهنمایی ‌کند و سائق از عقب کاروان می‌آید تا کاروان را حرکت ‌دهد.
تعریف اصطلاحی
متأسفانه در کتاب‌‌‌‌‌های اصولی نه‌تنها از سیاق، تعریف دقیق نشده، بلکه اصلا تعریف نشده است مگر یک تعریف که آن هم دچار اشکال است.
علامه طباطبایی (رحمه‌الله) در تعریف سیاق می‌فرماید: «فلیس مجرد وقوع الآیة بعد الآیة أو قبل الآیة تدل علی وحدة السیاق»[24] مجرد واقع شدن یک آیه بعد از آیه دیگر یا قبل از آن آیه، دلالت بر وحدت سیاق نمی‌کند. «و لا أنِّ بعض المناسبة بین آیة و آیة یدل علی نزولهما معاً دفعةً واحدة او اتحادهما فی السیاق» مناسبت جزئی هم برای اتحاد در سیاق کفایت نمی‌کند؛ یعنی ما باید مناسبت وسیق و منسجم بین آیات داشته باشیم تا دلالت بر سیاق کند.
این‌تعریف سیاق نیست بلکه فقط به شکل نفیی گفته است که مجرد وقوع آیه‌ای بعد از آیه دیگر و مجرد مناسبت جزئی سیاق نیست. با این بیان دو-سه مورد را از سیاق خارج کرده است.
محمد العوی در کتاب «الوجوه و النظائر في القرآن الکریم» می‌گوید: سیاق، مقتضای حال است.
اشکال این تعریف واضح است؛ سیاق از نظر محتوا با مقتضای حال یکی نیست و از نظر مطابقت داشتن هم عموم و خصوص من‌وجه است؛ چون مثلا برای شخص منکِر باید تأکید بیاوریم که تأکید آوردن، مقتضا است و منکر بودن او، مقتضی است؛ یعنی انکار او اقتضا می‌کند که ما تأکید بیاوریم. این ارتباطی به سیاق ندارد بلکه سیاق، مربوط به مدلول کلام است.
بله، گاهی کلامی مقتضای حال است و مطابقت با سیاق هم دارد؛ یعنی می‌توانیم بگوییم سیاق این آیه چنین است و مقتضای آیه هم مطابق با همین سیاق است. گاهی هم سیاق است و مقتضای حال نیست و گاهی مقتضای حال هست و سیاق نیست. پس از نظر مطابقت، عموم و خصوص من‌وجه می‌شود.
خلّود عموش، در «الخطاب القرآنی» می‌گوید: «سیاق، کلام منسجم، یک‌نواخت و دارای غرض واحد است». این تعریف، سه اشکال دارد:
اشکال اول: سیاق، خود کلام نیست؛ سیاق، شکل، هماهنگی و انسجام است؛ یعنی انسجام در کلام را سیاق می‌گویند نه خود کلام.
اشکال دوم: این تعریف، مانع اغیار نیست؛ چون هر هماهنگی و انسجامی سیاق نیست؛ مثلا رعایت قافیه، انسجام در کلام است ولی سیاق نیست.
اشکال سوم: این تعریف، جامع افراد نیست؛ زیرا گاهی ما به هماهنگی و انسجام کلاممان کاری نداریم بلکه به حالت کلام و واقع شدن کلام در مقامی کار داریم که آن هم سیاق است ولی در این تعریف، این جامعیت وجود ندارد. مثلا گفته می‌شود که حدیث رفع در مقام امتنان است؛ یعنی سیاقش سیاق امتنانی است.
شهید صدر (رحمه‌الله) تعریفی دارد که به نظرم از همه تعاریف بهتر است «هو» یعنی سیاق «کل ما يکتنف اللفظ الذى نريد فهمه من دوال اخرى، سواء کانت لفظية کالکلمات التى تشکل مع اللفظ الذى نريد فهمه کلاما واحدا مرتبطاً أو حالية کالظروف والملابسات التى تحيط بالکلام».[25] 
ایشان سیاق را دو قسم می‌کند: ۱ـ هر دال و نشانه‌ای که با لفظ دارای غرض تفهیم همراه باشد؛ مثل کلماتی که با لفظ مورد نظر، کلام واحدی را تشکیل می‌دهد و ما از آن کلمات، سیاق می‌فهمیم که اسمش را «سیاق لفظی» می‌گذاریم. ۲ـ دال بر سیاق، لفظی نیست و غیر لفظی است؛ مثل ظرفیت‌ها و موقعیت‌‌‌‌‌های کلامی و شرایطی که محیط بر کلام است؛ این‌ها سیاق حالی هستند.
من بر این تعریف، دو-سه اشکال دارم و فقط یک اشکال را بیان می‌کنم. کلام ایشان، مانعیت اغیار ندارد. در عبارت «یراد فهمه» یا مراد استعمالی منظور است یا مراد جدی، بخش اول تعریف، شامل تقیید و تخصیص هم می‌شود و درحالی‌که تقیید و تخصیص، سیاق نیستند.
تعریف مختار
«هرگونه قرینه لفظی یا حالی که مرتبط با جمله‌بندی برگرفته از نظم خاص باشد به غرض تفهیم معنا در جهت ایجاد ظهور که ارتباط مستقیم با لفظ خاص نداشته باشد و لزوم بیّن بالمعنی الاخص هم نباشد».
توضیح: قرینه یا قرینه لفظی است یا حالی و مقامی که گاهی مرتبط با لفظ خاصی است که این را سیاق نمی‌گویند؛ مثلا مخصص و مقید را سیاق نمی‌گویند. آن قرینه لفظی و حالی که مرتبط با جمله‌بندی، جمله و کلام واحد است، با غرض تفهیم معنا (متکلم می‌خواهد معنا را تفهیم کند) در جهت ایجاد ظهور باشد، ارتباط مستقیم با لفظ خاصی هم نداشته باشد؛ چون اگر ارتباط با لفظ خاص باشد این سیاق نیست. لزوم بیّن بالمعنی الاخص هم نباشد که تصور شیء مساوی با تصور شیء دیگر باشد این را سیاق گویند.
این تعریف ما، دقیق‌ترین تعریفی است که مطرح شده است. ما معتقدیم که سیاق، مربوط به جمله‌بندی و شکل، اسلوب، مقام و چگونگی کلام است؛ لذا هر دلالتی که به تک‌تک الفاظ مربوط باشد، سیاق نیست؛ از‌این‌رو مثلا گاهی مناسبت حکم و موضوع را هم تعبیر به سیاق می‌کنیم، یا مثلا حدیث رفع در مقام امتنان است و ....
دلایل حجیت سیاق
دلیل اول
دلیل اول و اساسی حجیت سیاق، سیره عقلا است. بدون شک، سیره عقلا بسیار توجه دارد به همین سیاقی که ما در تعریف آوردیم؛ یعنی از آن، مراد جدی و استعمالی متکلم را می‌فهمند. شارع نسبت به این سیاق سیره عقلایی، ردعی نداشته، پس کاشف از امضای شارع است.
دلیل دوم
سیره اهل‌بیت (علیهم‌السلام) در مواجهه با آیات قرآن استفاده از سیاق بوده است. البته این سیره اهل‌بیت (علیهم‌السلام) همان امضای سیره عقلایی است.
زراره از امام باقر (علیه‌السلام) پرسید: از کجا متوجه شدید که مسح باید بر قسمتی از سر و قسمتی از پا باشد؟ حضرت لبخندی زد و فرمود: خود قرآن. قرآن می‌فرماید: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى اَلصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَيْدِيَکُمْ إِلَى اَلْمَرٰافِقِ وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى اَلْکَعْبَيْنِ...».[26] 
امام باقر (علیه‌السلام) فرمود: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُم» بدون «باء» آمده «وَ أَيْدِيَکُمْ» عطف شده و باء نیامده است. معلوم می‌شود غَسل تمام صورت و تمام دست الی المرافق است اما در مسح، «لمکان الباء»، در روایت دارد. «وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى اَلْکَعْبَيْنِ»، حضرت می‌فرماید: از آمدن باء معلوم می‌شود که مسح سر به بعض سر است و ارجلکم که اضافه شده است مسح پا تمام پا نیست و بعض از پا است. در همین روایت است که، یک مقدار از آیه قرآن که خوانده می‌شود «... فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَيْدِيکُمْ مِنْهُ»[27] درباره تیمم هم حضرت می‌فرماید که باء آمده و نفرمود «فامسحوا وجوهکم»؛ پس معلوم می‌شود که تیمم هم به بعض دست و بعض صورت است.
این بیان حضرت، همان تمسک به آیه شریفه قرآن توسط سیاق است؛ یعنی حضرت به شکل‌بندی و چگونگی آیه قرآن استدلال می‌کند. از این تغییر در آیه، نوع شکل‌بندی و فرایند جمله‌بندی، امام (علیه‌السلام) استفاده می‌کند که مسح بر جزء سر و پا است اما غسل به تمام صورت و دست است.[28] 

 


پرسش و پاسخ
پرسش اول
حضرت‌عالی فرمودید بحث ما درباره سیاق در روایات است، درحالی‌که عنوان بحث، سیاق در علم اصول است. علم اصول را عام بگیریم؛ یعنی سیاق در ادله، اعم از روایات، آیات الاحکام و حتی سیاق در کلمات و عبارات فقها. چرا بحث را تعمیم ندهیم؟
پاسخ
ما مشکلمان، اشکال محقق بروجردی (رحمه‌الله) است. ایشان اشکالی به سیاق قرآنی داشتند و گفتیم الآن فرصتش نیست که جواب بدهیم، لذا گفتیم فعلا به سیاق قرآنی کاری نداریم؛ نه این‌که سیاق، مختص به روایات است. مضافاً بر این‌که ما که حجیت سیاق در علم اصول گفتیم؛ نه خود سیاق؛ خود سیاق که در علم اصول منحصر نیست بلکه سیاق در علم اصول، فقه، آیات و روایات، بحث می‌شود.
پرسش دوم
بحث سیاق ادله، چه مقدار می‌تواند ما را از مباحث رجالی بی‌نیاز کند؟ گاهی سند مخدوش است اما قرائنی در خود روایات یا ادله وجود دارد که ما به حجیت آن پی می‌بریم. آیا جنبه استغنای از بحث رجال هم می‌تواند در بحث حجیت سیاق دخیل باشد؟
پاسخ
تمام مباحث رجالی که جا‌‌‌‌های دیگر می‌آید در بحث سیاق هم می‌آید و فرقی نمی‌کند؛ مبنا هرچه هست در بحث سیاق هم می‌آید. این‌طور نیست که ما به‌خاطر سیاق، از علم رجال بی نیاز بشویم؛ پس ما باید اول سند را بررسی کنیم، سند طبق مبنای رجالی هرچه بود، مشکلش را حل کنیم و بعد بگوییم سیاق این روایت چنین می‌گوید. بحث رجالی در این‌جا مرتبط با بحث سیاق نیست. سیاق هم مثل بقیه مباحث ظواهر است که ما را بی‌نیاز از بحث رجالی نمی‌کند.
پرسش سوم
برفرض ‌که سند روایت مخدوش باشد، پرسش این است که چه مقدار می‌توانیم آن را با بحث حیجت سیاق احیاء کنیم؟ ممکن است که سند به نحوی در آن اشکال باشد اما آیا قوت متن را شما همان سیاق می‌دانید؟
پاسخ
نسبت قوت متن با سیاق، عموم و خصوص من‌وجه است. گاهی قوی المتن و دارای سیاق است؛ یعنی این سیاقی که از این روایت استفاده می‌کنیم دارای متن باقوتی است. گاهی کلام قوی است اما بحث سیاقی در آن نیست. گاهی بحث سیاقی است و متن قوی ندارد. در جایی که متن قوی باشد به‌طوری‌که اطمینان یا یقین پیدا کنیم که از امام معصوم (علیه‌السلام) صادر شده، بحث سندی نیاز نداریم. خود سیاق، جابر ضعف سند نیست؛ سیاق مربوط به مدلول است، حال مدلول یا مراد استعمالی یا مراد جدی یا تعیین مصداق است؛ لذا این‌ها ارتباطی به همدیگر ندارد.
پرسش چهارم
طبق تعریفی که انتخاب فرمودید، اگر بحث سیاق را بخواهیم ذیل یکی از ابواب اصول مطرح کنیم، در کدام باب مناسب‌تر است؟
پاسخ
مناسب‌ترین جایی که در اصول می‌شود بحث سیاق را در آن مطرح کنیم، بحث ظواهر است. ممکن است کسی بگوید حجیت ظواهر مشخص است، بله. حجیت ظواهر مسلّم است اما سیاق، نوع خاصی از ظهور است که ما تعریف را هم عرض کردیم اما شرایط و موانعش را ورود نکردیم. بحث دیگر، تعارض بین سیاق و موارد است؛ مثلا از تخصیص، مطلبی می‌فهمیم و از سیاق کلام، مطلب دیگری می‌فهمیم، حال تخصیص مقدم است یا سیاق؟ پس تعریف، گستره، شرایط، موانع و تعارض سیاق با موارد دیگر ما را مجبور می‌کند که بحث مستقلی از سیاق داشته باشیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 

پی‌نوشت‌ها
[1] الميزان في تفسير القرآن، العلامة الطباطبائي، ج۱، ص۱۱۱.
[2] همان، ص۱۱۵.
[3] همان، ج۲، ص۵۰.
[4] همان، ج۱۳، ص۳۶.
[5] همان، ج۱۶، ص۵۴.
[6] همان، ج۱۲، ص۵۴.
[7] همان، ج۵، ص۳۰۶.
[8] همان، ج۲۰، ص۵۱.
[9] سوره توبه، آيه ۱۲۲.
[10] نهایة الاصول، بروجردى، حسين‏، ص۴۹۸.
[11] سوره حجر، آيه ۹.
[12] نهایة الاصول، بروجردى، حسين‏، ص504.
[13] الخصال‏، الشيخ الصدوق، ج۲، ص۴۱۷.
[14] سوره نحل، آيه ۴۳.
[15] نهاية الافکار، العراقي، آقا ضياء الدين، ج۲، ص۱۳۰.
[16] سوره طلاق، آيه ۷.
[17] نهاية الافکار، العراقي، آقا ضياء الدين، ج۲، ص۲۰۳.
[18] الکافي- ط الاسلامية، الشيخ الکليني، ج۱، ص۶۸.
[19] سوره نجم، آيه ۲۸.
[20] الکافي- ط الاسلامية، الشيخ الکليني، ج۱، ص69.
[21] تفسير العيّاشي‏، العياشي، محمد بن مسعود، ج۱، ص۳۸۸.
[22] الحدائق الناضرة في أحکام العترة الطاهرة، البحراني، الشيخ يوسف، ج۲۵، ص۵۵.
[23] همان.
[24] الميزان في تفسير القرآن، العلامة الطباطبائي، ج۶، ص۶.
[25] دروس في علم الأصول، الصدر، السيد محمد باقر، ج۱، ص۱۰۳.
[26] سوره مائده، آيه ۶.
[27] همان.
[28] الکافي- ط الاسلامية، الشيخ الکليني، ج۳، ص۳۰.

گالری تصاویر محصول
تصاویر
بیشتر